خرید بک لینک

برچسب: سعدی,میگه, نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:24

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:24

سالهاست که رفته ای، پدر

از تابستان بگو، از پاییزی که رفتی

تا من از زمستانی بگویم که

نشست بر مو هایم و نرفت

برچسب: پدر, نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:24

همیشه نباید حرف زد...گاهی باید سکوت کرد... حرف دل که گفتنی نیست... باید آدمش باشد

کسی که با یک نگاه کردن به چشمت... تا ته بغضت را بخواند... و سنگ صبور باشد مثل تو . . .

اره باتوم ای تنها مخاطب و تنها بازدید کننده وبلاگ من . . .

میخوام در مورد روز تلخ زندگیم بنویسم منتظر یه فرصتم چون کمی طولانی و دردناک چون واسه

نوشتنش میدونم گریه ام میگیره ولی تو فکرشم که بنویسم.

برچسب: گاهی, نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:24

مهرماه سال ۹۱ بود مثل هر روز صبح از خواب بیدار شدم کارای بابا (سکته مغزی کرده بود وسه سال گوشه خونه افتاده بود زبونشم بند اومده بود سمت راست بدنش فلج شده بود) انجام دادم رفتم سرکار تو فروشگاه مواد غذایی قائم ساعت ۸:۳۰ بود آبجی زهرا زنگ زد که اب دسدت هست بذار برو خونه حال بابا بد شده و مامان دس تنهاست و کمک میخواد. من نفهمیدم از فروشگاه تا خونه چند دقیقه ای رسیدم میدونستم که حال بابا خیلی بده زنگ خونه رو زدم دیدم عمه درو باز کرد قیافش آشفته بود گفت مادرت بابات برده حموم بشوردش که تو حموم حالش بد شده من رفتم مادرم تا من دید یه نفس راحت کشید گفت بیا کمک کن .من مادرو فرستادمش بیرون بابارو وقتی دی

برچسب: روز,تلخ, نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:24


یه مادر دارید که سالمه و نفس میکشه
خوشبختید خودتون خبر ندارید

برچسب: ادم,خوش,بخت, نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:24

برچسب: منه,نگران, نویسنده: رادین موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:24

صفحه بندی